تازه از عروسی دختر همسایه برگشتیم. دیروز سالگرد بابا بود و ... مراسم داشتیم هیچ کار مفیدی تو این چند روز نتونستم بکنم از بس که شلوغ پلوغ بود. خاله اون وسط یه عکس تکون دهنده به قول خودش نشون داد. که البته من اصلا واکنش نشون ندادم! عکس تکون دهنده عکس مراسم نامزدی دختر اون یکی خاله بود که ما رو دعوت نکردن! البته بنا به دلایلی که مربوط به دعوای خانوادگی میشه به غیر از دایی هیچ کی رو دعوت نکردن... کارشون که زشت بوده به کنار، من واقعا متاثر شدم! ولی زود خودمو جمع کردم خب مبارکش باشه خوشبخت بشن ایشاله... یاد خودم افتادم که یه بارم که تصمیم گرفتم با یه نفر ازدواج کنم اون جوری تو زرد از آب در اومد یا بقیه خواستگار ها که هیچ کدومشون چنگی به دل نمی زدن و ... خیلی سعی کردم که حسودی نکنم ولی آخرش این شد که در حالی که به سقف اتاق خیره شده بودم تمام خاطراتم مثل یه فیلم اومد جلو چشمم و یه حس پوچی که انگار تمومی نداره.
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 0:26  توسط سارا
|
دیروز با بچه های مدرسه رفتیم اردو! یکی از روستاهای اطراف امسال که همه جا خیلی سرسبزه و اونجا هم از همیشه قشنگ تر شده بود خلاصه کلی به همه خوش گذشت وقتی داشتیم برمی گشتیم هوا تاریک شد تا می نی بوس ما نفس نفس زنان خودشو از اون جاده پر پیچ و خم و باریک بکشه بالا و ما برسیم یه کم دیر شد وقتی رسیدیم دیدیم چند تا مینی بوس دیگه که معلم های دیگه بچه ها رو برده بودن تازه رسیدن... اونجا مسئول های اداره رو هم دیدیم که جلو خوابگاه وایستاده بودند....
امروز گفتند معلم هایی که بچه ها رو اردو برده بودند بیان دفتر من و دوستم و چند تا از معلم های دیگه که یه سری دیگه رو برده بودند رفتیم قبلش آقای ... خیلی با عصبانیت صحبت می کرده و حرف توبیخ کتبی و اعلام اسامی و از این حرفها بوده ولی ما که رسیدیم آروم شد بعدش حرفاش جنبه نصیحت پیدا کرد! البته ما مجوز داشتیم ولی اونای دیگه نداشتن... خلاصه اینکه می گفت اردو ممنوع شده و شما باید از اداره نامه می گرفتید و از این حرفها که تا حد زیادی حق داشت... خلاصه اینکه این آقای همکار همونی بود که قبلا از طریق یکی دیگه خواسته بوده نظر منو راجع به خودش بدونه و منم گفته بودم نه.... همکارم می گفت دیدی ما رو دید لحنش عوض شد! واقعا نمی دونم که واسه خاطر من بود یا نه ولی هر چی بود به خیر گذشت...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:34  توسط سارا
|
امروز با يه گروه از دوستای دوستم رفتیم کوهنوردی. همه جا سبز و قشنگ بود هوا هم خیلی خوب بود خدایا این اردی بهشت رو وقتشو زیاد کن اصلا دوست ندارم که بهار با این سرعت بگذره....
آدم هيچ وقت نمی تونه از همه چی مطمئن بشه... شايدم من فقط این جوری ام، تصمیم می گیرم که واسه ادامه تحصیل برم خارج که اين خواستگارها هی مزاحم می شن. اون وقت منم وسوسه میشم. تصمیم گرفتن در هر موردی برام سخت شده اصلا نمی دونم که چی می خوام از این زندگی. خودمو نمی شناسم یا با خودم رودروایسی دارم! از یه طرف برنامه های فلان جور می ریزم که باید ادامه تحصیل بدم و ... از یه طرف به این ها که ميان فکر می کنم. هر چی که به عقب بر می گردم می بینم من همیشه خودمو سر دو راهی قرار دادم من بودم که همیشه یه راه دومی هم باز کردم و خودمو به دردسر انداختم. هیچ وقت هم از هیچ چیز مطمئن نبودم این شک و دودلی خیلی آزارم می ده نه فقط در مورد ازدواج تو همه چی همراه من هست....
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:9  توسط سارا
|
یه سوال! اگه يه دختر ۳۰ ساله و به بالا بوديد و ... و اگر يه خواستگار داشتيد که از خيلی جهات خوب بود ولی از نظر سيا سی جهت مخالف شما بود مخصوصا اینکه طرفدار ا ن بود چی کار می کرديد؟ به نظر شما واقعا سياست تو اين جور چیزها مهم نيست؟!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:58  توسط سارا
|
می دونم خیلی تکراريه ولي اين جمله رو امروز که بازم خوندمش خوشم اومد...
شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي
اما حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:50  توسط سارا
|
ديروز فهميدم يکي از همکلاسی های دوران دبيرستانم که سال سوم بوديم خواسته بود خودکشی کنه البته چيزيش نشد فقط زخم معده گرفت! واسه اين بوده که دوست پسر داشته... اون وقت من فکر می کردم چون نمره هاش تو ترم اول که خيلی از درسامون نهايي بود کم شده اين کارو کرده تازه بعدا که از مدرسه مون رفت هم من عذاب وجدان داشتم که کاش کمکش می کردم... ديروز تو جشن معلم ها با يکی از همکارام که همکلاس سابق بود حرف می زديم تازه ديروز فهميدم جريان از چه قرار بوده! اون موقع اصلا به ذهنمم خطور نمی کرد دوست پسر و اين حرفها.....
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:47  توسط سارا
|
امروز کلی بهم گفتن که روزت مبارک! راستش اصلا خوشم نيومد! از چيزهايي که تو آموزش و پرورش ديدم و ... ديگه داره حالم بد ميشه. قبلا هم دوست نداشتم. داشتم فکر می کردم که وقتي بچه مدرسه اي بودم هيچ کدوم از معلم ها مو دوست نداشتم! به غير از يه دبير زبان که اونم تو کلاس بيرون بود و خيلی ازش خوشم مي يومد! يه معلم فيزيک هم داشتيم کلاس بيرون اونم دوست داشتم. ولی تو مدرسه نه... چون هميشه فکر مي کردم که بی سوادن. بعضی هاشون هم که خوب بودن خيلی عقده ای تشريف داشتن با يه دختر ۱۶ ۱۷ ساله دعوا می کردن و کينه به دل می گرفتن يادمه يه بار دبير عربی مون دقيقا یک ساعت و نيم در وصف خودش و فداکاری هايي که يه زمان کرده حرف زد من دلم می خواست بالا بيارم از اون همه دو رويي... هر کی که کار خير ميکنه اگر واقعا واسه خدمت به مردم ميکنه که نبايد همه جا جار بزنه....يا معلم شيمی مون که عقده ای تشريف داشت و نمره ميان ترم منو کم داد و حتي برگه پايان ترم من رو هم بد تصحيح کرد به خاطر اينکه من يک جلسه کلاس کنکورش رفتم و بعد نرفتم از من خيلی ناراحت شده بود... جالب اينجا بود که کسی که سر امتحان ميان ترم از رو من نوشت نمره شو کامل گرفت. الان که خودم بزرگ شدم دلم نمی خواد منم مثل اونا عقده ای و کم بين باشم.
امروز رئیس اداره اومد روز معلم رو بهمون تبريک گفت. دلم می خواست بهش بگم تبريک تون بدرد خودتون می خوره ما از شما فقط توقع درک و احترام داريم. يه ذره شعور داشتين فقط به خاطر درصد قبولي به معلم ها تشويقي نمی دادين. اصلا درک نمی کنن که با اين کارشون دارن تيشه به ريشه خودشون می زنن...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:7  توسط سارا
|
رفته بودم تهران اين بار برای کار غير اداری... خلاصه اينکه خيلی خسته مي شم هميشه تو راه و اتوبانم ... چند دفعه هم که تو اتوبوس داشت خوابم می گرفت با صدای بوق وحشتناک اتوبوس که داشت از يه کاميون يا يه ماشين کوچيک به زور سبقت مي گرفت بيدار می شدم چند تا هم تصادف ناجور ديدم آخه آدم چه طوری خوابش ببره!
تهران هم هوا گرم شده باز گشت ارشاد فعال شده! چند تا صحنه ارشادی هم رويت شد... خودشونو که نگاه می کنی يه دست چادر و مقنعه سياه سرشون کردن يعنی الگو بايد اون طوری باشه! مهم نيست کی باشی و چی کاره باشی کافيه يه کليد رو بزنی بشی الگوی يک زن نمونه و .... مثل تمپليت های آفيس يه خوبشو ذخيره می کنی از اونا که همه رنگاش سياهه خط دورش و سايه هاش و همه چيش اون وقت هر داده ای که بدی ظاهرش ميشه مثل بقيه، ايده جالبيه....
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:38  توسط سارا
|
چند روزی بود که حالم واقعا بد بود گفتم بزار حالم که خوب بود می يام اينجا می نویسم. تو مدرسه بچه ها برای درس معارف کارهای دستی درست کرده بودند يکی تير خوردن حضرت علی اصغر رو ماکتش رو درآورده بود يه تير و يه بچه و خون! وقتي ديدمش بغض گلو مو گرفت همين طوريش هم حال مساعدی نداشتم...
نمی دونم چرا جديدا همش تو مدرسه گريه ام می گيره يکی ديگه از بچه ها تو مدرسه موبايل آورده بوده و ... مدرسه پدرشو خواسته بود. ديروز که دختره رو ديدم جا خوردم. صورتش کج و ماوج شده بود گفتم چی شده گفت هيچ چی... يه جای لپش باد کرده بود يه جای ديگه رفته بود تو، چونه اش هم انگار کج شده بود.
دانشگاه که کلاس داشتم بچه ها رو حضور غياب کردم اين دفعه حواسمو جمع کرده بودم قيافه دختره يادم بود جلو اسمش هم ستاره گذاشته بودم ولی اون دختره که گفته بود سرطان داره و من دفعه قبل اون طوری تحويلش گرفته بودم نيومده بود! هر چی نگاه کردم نبود! .... ولي اينا دليل نميشه کسی که نمی تونه درس بخونه نبايد پول ترم و کلاس بده خب اصلا يه ترم مرخصی بگيره
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:7  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:10  توسط سارا
|